شبکه علمی ثریا به نقل از فرهنگ امروز/ سیاوش شوهانی: دکتر حسینعلی نوذری پژوهشگر و مدرس حوزۀ علوم سیاسی و فلسفۀ تاریخ و دانشآموختۀ رشتۀ علوم سیاسی در دانشگاه تهران است و از رسالۀ دکترای خود با عنوان «سیاست و پستمدرنیسم: امکان و امتناع شالودهشکنی از پارادایمهای کلاسیک و مدرن سیاست» در سال ۱۳۸۱، در این دانشگاه دفاع کرده است. عمدۀ مطالعات او در حوزۀ نظریه انتقادی و مکتب فرانکفورت، مارکسیسم، مدرنیته و پست مدرنیته است. از او آثار زیادی به فارسی برگردان شده که از مهمترین آنها میتوان به مجموعههایی چون «مدرنیته و مدرنیسم»، «پستمدرنیته و پستمدرنیسم»، «فلسفۀ تاریخ (روششناسی و تاریخنگاری)» و نیز «مقدمهای بر نظریۀ گفتمان» اثر دایان مک دانل، «مکتب فرانکفورت» اثر تام باتامور، «وضعیت پستمدرن: گزارشی دربارۀ دانش» اثر ژان فرانسوا لیوتار، «بازاندیشی تاریخ» اثر کیت جنکینز و «تاریخ و نظریۀ اجتماعی» اثر پیتر برک اشاره کرد. همچنین تألیف آثاری چون «صورتبندی مدرنیته و پستمدرنیته»، «احزاب سیاسی و نظامهای حزبی»، «بازخوانی هابرماس» و «مکتب فرانکفورت: خاستگاه و اهمیت نظریۀ انتقادی در علوم اجتماعی و انسانی» را در کارنامۀ خود دارد. او هماکنون بهعنوان عضو هیئتعلمی گروه علوم سیاسی در دانشگاه آزاد اسلامی (واحد کرج) تدریس میکند. گفتوگو با او بعد از دو کلاس فلسفۀ تاریخ در پژوهشگاه علوم انسانی هرچند دشوار بود، اما همچون همیشه دقیق، مستند و موشکافانه سخن میگفت. در این گفتوگو، به طرح این پرسش پرداخته شده است که آیا اساساً تاریخورزی بدون نظریه امکانپذیر است؟
**********************************************
* از اینکه با وجود مشغلههای بسیار دعوت ما را پذیرفتید، بسیار سپاسگزارم. پیش از هر چیز، مایلم دربارۀ سابقۀ بحث پیش رو، یعنی «نسبت نظریه و تاریخ» توضیحاتی بفرمایید. میدانیم که بعد از جنگ نخست و شکست رؤیای نظم فراگیر مدرن تا به امروز، همچنان این بحث یا به تعبیر دقیقتر نزاع بر سر رابطۀ تاریخ و علوم اجتماعی وجود دارد. حتی با بحثهایی چون رویکردهای میانرشتهای و چندرشتهای و آثار متنوعی که در این زمینه تولید و منتشر شده است، این بحث نه تنها فروکش نکرده، که به آن دامن زده شده است. بهویژه به نظر میرسد این نزاع در تغییرات اجتماعی عمیق چون وقوع جنبشها و انقلابها بیشتر طرح میشود. آیا تاریخ (بهمثابۀ دانشی که یکسره با دادههای منحصربهفرد و یکه سروکار دارد) لزوماً باید از نظریه بهره بگیرد (یا ناگزیر است که بهره بگیرد)؟ یا آنکه بنا به اعتقاد عدهای از مورخان، کارکرد اصلی دانش تاریخ، تولید فاکت و ارائۀ آن به دیگر علوم بهمنظور تولید نظریه برای تبیین مسائل جامعه است؟
من هم از شما و از دستاندرکاران این نشریۀ نوپا تشکر میکنم. باید این را به فال نیک بگیریم و به این نشریه خیر مقدم بگوییم. همانطور که میدانید، بنده بنا به دلایلی، چندان تمایلی به مصاحبه در محافل ژورنالیستی ندارم، اما چون این مسائل جنبۀ علمی و آکادمیک داشت، پذیرفتم، وگرنه بر همان روال سابق هستم که از ورود به مباحث غیرعلمی یا از ورود به مباحث تبلیغاتی یا ژورنالیستی به معنای عام کلمه، خودداری و همچنان بر این اصل پافشاری میکنم.
موضوعی که شما طرح کردید مسئلهای بسیار اساسی است. درون طرح سؤال شما، مسائل بسیار اساسی نهفته است. اساساً ضرورت نزدیکی و پیوند بین نظریه بهعنوان یک جریان اساسی در حوزۀ تاریخ و در حوزۀ تکامل علم در یکسو و خود تاریخ بهعنوان یک گفتمان علمی و حرفهای و آکادمیک در سمت دیگر، مناقشۀ دیرپایی است. تا چه اندازه تاریخ به نظریه وابسته است و تا چه اندازه مبتنی بر نظریه است و اساساً آیا تاریخ به نظریه نیازی دارد؟ یا اینکه پرداختن به نظریه در حوزۀ تاریخ تجملی و تزئینی است؟ خود این بحث خاستگاه دیرینهای دارد. عدهای به این معتقدند که تاریخ بهلحاظ سرشتی و هویتی با یکسری فاکتها و عینیات و امور مشخصاً انضمامی سروکار دارد و بنابراین هیچ ضرورتی ندارد حوزهای که با امور انضمامی، یعنی با فاکتها یا با شواهد و اسناد و نظایر آنها سروکار دارد و از همه مهمتر با پدیدهای که ما از آن بهعنوان واقعه یاد میکنیم سروکار دارد، برای توجیه، تشخیص و شناسایی و برای درک و تحلیل این پدیدهها و این مفاهیم که بهعنوان موضوع مورد مطالعه تاریخ تلقی میشوند، دست تکدی بهسوی این یا آن جریان دیگر دراز کند و بهخصوص اینکه به حوزۀ نظریه و نظریهپردازی وارد شود، زیرا اساساً در حوزۀ نظریهپردازی با امور انتزاعی، استدلالی و امور مفهومی و نظری خاصی سروکار داریم که چندان ارتباط مستقیمی با امور عینی و امور مادی (material) و اموری که حالت تجسم و تجسد دارند، ندارد. لذا تاریخ را بهتر آن است که سر کار خویش در پیش گیرد و چندان به حوزهها و حواشی نرود، زیرا رفتن به حواشی و پرداختن به حوزههای نظری، به تعبیر مورخانی که سر ناسازگاری با نظریه دارند، باعث میشود که تاریخ از دغدغههای اصلی خودش به دور بماند و به تجمل و ظواهر و به امور حاشیهای بپردازد. اینها اساساً نظریه و نظریهپردازی را در حاشیه قرار میدهند و معتقدند که تاریخ به اندازۀ کافی از ماده و موضوعاتی برخوردار است که برای آن کفایت کند که بهطور مستقل از پرداختن به نظریه و به طریق اولی، از ورود به حوزههای دیگر بینیاز باشد و سر کار خویش را در پیش گیرد. این بحث حتی امروزه هم در محافل علمی تاریخ و آکادمیک و در دپارتمانهای تاریخ وجود دارد و خیلی از اساتید و اصحاب تاریخ، نظریهپردازان را برنمیتابند و الگوهای نظری و روششناسیها را جایی دور از تاریخ میدانند و معتقدند که این حوزهها سبب تقلیل دانش تاریخ میشود و موجب میشود که تاریخ در دام چالههای نظریِ غیرقابل خروج گرفتار شود و رسالت تاریخ، که پرداختن به وقایع و تحلیل و تبیین وقایع یا شناساندن زوایای حیات اجتماعی و زندگی فردی بشر در گذشته، حال و آینده است، مغفول بماند و این امر به اهمال و کاهلی کشانده شود.
* داعیۀ اصلی این دست مورخان برای امتناع از کاربست نظریه در تاریخ چیست؟ آیا میتوانند از این مدعا دفاع کنند؟
آنها معتقدند آسیبهایی که از پی پرداختن به نظریه به حوزۀ تاریخ و تاریخ نگاری وارد میشود، بهمراتب بیش از دستاورهای آن است. بنابراین بهتر آن است که تاریخ همچنان در قالبها و سبکهای تاریخنگارانۀ کلاسیک و قدیمی خود باقی بماند. اما حتی این دسته از کسانی که به این حوزهها (یعنی به حوزۀ تاریخنگاری صرف و عاری از جهتگیریهای نظری) توجه دارند نیز در واقع بهواسطۀ هجوم و فشاری که مقتضیات، ضروریات و شرایط تحول نظری و گفتمانی در حوزههای مختلف علوم و رشتههای مختلف علوم اجتماعی و علوم انسانی ایجاد کرده است، نمیتوانند دامان خودشان را از تأثیرپذیری از این حوزهها و این گرایشها کنار بکشند و به تعبیری کنایهآمیز، دامان خود را پاک و معصوم نگاه دارند. به هر حال، هرکجا که ما پا مینهیم، با هم با حوزۀ همکاریها و موجهات بینارشتهای مواجه میشویم. بهویژه از قرن هجدهم، یعنی از دوران روشنگری به بعد، ما شاهدیم که توجه به نظریه و توجه به مفاهیم فکری و فلسفی، آنچنان مبرم و اساسی شده است که هیچکسی نه در حوزۀ تاریخ، بلکه در هیچ رشتهای نمیتواند خود را بینیاز از مراجعه به گفتمانهای نظری و بینیاز از مراجعه به ساختمانهای نظری بداند. حالا این ساختمانهای نظری چه در حوزۀ تاریخ باشد که ابزار و لوازم عینی و ملموسی در اختیار دارد، چه در حوزۀ فلسفۀ تاریخ باشد که باز با دستگاههای فلسفی، رویکردها، مکاتب، نحلهها و جریانهای فکری مختلفی سروکار دارد یا چه در حوزۀ روششناسی تاریخی باشد که به هر حال در اینجا هم با مباحث و نحلهها و الگوهای نظری مختلفی در حوزۀ روششناسی سروکار دارد، ما به هریک از این حوزهها که وارد شویم، بیتردید میبینیم که از رابطهای که بین اجزای سهگانۀ ما برقرار است، بینیاز نیستیم. من این رابطه را بهصورت یک مثلث ترسیم میکنم که در یک رأس یا در یک وجه آن علم، در وجه دیگر آن فلسفه و در وجه دیگر آن نظریه قرار میگیرد. تاریخ در وسط این مثلث است؛ یعنی اگر ما گفتمان تاریخ را محاط در درون یک مثلث بدانیم و تاریخ یا گفتمان تاریخی را در مرکز این مثلث قرار دهیم، در یک رأس آن علم، در یک رأس آن فلسفه و در رأس دیگر آن، نظریه را میبینیم.
بنابراین این مناقشه همواره بوده و هست که آیا تاریخ علم است یا فلسفه و یا نظریه؟ ما این نکته را مطرح میکنیم که مدعیان هریک از این جریانهای سهگانه بیتردید با خصلت نظری «conceptual» و «theoretical» تاریخ گره خواهند خورد و سروکار خواهند داشت؛ یعنی چه تاریخ را در ذیل گفتمان فلسفی یا گفتمان ادبی یا هر گفتمان دیگری به حساب بیاورید و چه تاریخ را بهعنوان رشتهای مستقل از همۀ گفتمانها، یعنی تاریخ بماهو تاریخ بدانید، یعنی تاریخ من حیث رخداد یا واقعه، تاریخ باز هم سرشت نظری دارد. وقتی داعیۀ این را دارید که تاریخ، فلسفه یا بخشی از فلسفه است و با رویکردها و نظریههای فلسفی سروکار دارد، در این صورت هم وقتی شما به فلسفه میپردازید، متوجه میشوید بسیاری از مفاهیمی که از حوزۀ فلسفه وارد تاریخ شدهاند، مفاهیم قطعی و جزمی و مفاهیم لایتغیر نیستند، بلکه این مفاهیم متغیر و نوسانی هستند؛ مفاهیمی که در پارهای از زمانها و مقاطع کاربرد دارند و در پارهای قوت و استحکام دارند و در پارهای مقاطع قوت و استحکام ندارند و دچار ضعف و سستی و فتور میشوند. منظور من همان وجه نظری است. به همین دلیل نگفتم استحکام نظری یا قوت نظری، بلکه گفتم وقتی شما تاریخ را با فلسفه «Identify» میکنید یا با فلسفه همسان میپندارید و شناسایی میکنید، در اینجا میبینید که برای تاریخ خصلتی نظری قائلید.
* اما اکثر مورخان سنتگرا که تاریخ را از نظریه جدا میدانند، تاریخ را نه بهمثابۀ گفتمانی فلسفی، که بهعنوان علم (در معنای اثباتی آن) در نظر دارند.
وقتی داعیۀ این را دارید که تاریخ نه فلسفه است و نه تاریخ بماهو تاریخ است، بلکه تاریخ نوعی علم است، دستکم بهلحاظ روشها و ابزاری که برای تاریخنگاری به خدمت میگیرد یا برای به رشتۀ تحریر درآوردن آنچه با کنش انسانها به وقوع پیوسته است، در اینجا شما مجبورید که به روشهای متقن و دقیق متوسل شوید؛ روشهایی که اعتمادپذیر باشند و قابلیت اعتمادپذیری آنها بالا باشد. در میان روشهایی که تاریخ به خدمت گرفته است، کدام روش میتواند به اتقان و به ایقان روشهای علمی برسد. بنابراین ما که داعیۀ علمی بودن تاریخ را داریم، از این منظر برای تاریخ سرشتی نظری قائل خواهیم شد. علم بهمثابۀ مجموعهای از دادهها و یافتههای متقن و یقینی است که بهواسطۀ ابزاری که از طریق آنها به دادههای یقینی دست مییابیم، قابلیت اعتماد و وثوق و قابلیت اعتبار این دادهها را افزایش میدهیم. این دادهها و یافتهها در علم از طریق روشهایی به دست میآیند که آن روشها اصطلاحاً به روشهای علمی موسوماند که با روشهای غیرعلمی یا روشهای دیگر متمایزند. اساس این روشهای علمی بر استفاده از ابزار حسی و ابزار تجربی بنا نهاده شده است؛ یعنی اعتماد به شیوههای کمّی، اعتماد به روشهای تجربی و اعتماد به دادههایی است که از این طریق کسب میشوند. در روش علمی، پس از آنکه ما این ابزار را به خدمت گرفتیم و اطلاعات و یافتههای را گردآوری کردیم، پاسخی برای پرسشی ارائه میکنیم که در آغاز طرح کردهایم و این پاسخ را که هوشمندانه و مدون و قانونمند، اما ارتجالی و موقتی میدانیم، نه قطعی و همیشگی، به آن عنوان فرضیه میدهیم. سپس این فرضیه را در بوتۀ آزمونوخطا مورد بررسی قرار میدهیم و نقاط قوت و ضعف آن را میسنجیم و بررسی میکنیم که آیا این فرضیۀ ما برای موارد مشابه مکرر قابل کاربرد و اعمال است یا خیر. به عبارت دیگر، قابلیت کاربردپذیری دارد یا خیر و آیا ما میتوانیم این پاسخ هوشمندانۀ مفروض اولیه را به موارد دیگر هم انتقال و تعمیم دهیم؟ در صورتی که تعمیم پذیرفت به نظریه میرسیم. پس میبینیم که اساس علم بر نظریهسازی استوار است. پس اگر ما تاریخ را علم بپنداریم، در این صورت نیز شاهد آنیم که علم هم به سرشت نظری تاریخ کمک میکند و مؤید این است که تاریخ دستکم در حوزۀ روششناسی، در پیوند با نظریه خواهد بود.
* به نظر میرسد در دو ضلع مثلث (یعنی تاریخ بهمثابۀ گفتمان فلسفی و تاریخ بهمثابۀ گفتمان علمی)، امتناع از کاربست نظریه ناممکن به نظر میرسد. گویی در ضلع سوم مثلثی که ترسیم کردید، تکلیف تاحدی روشنتر است؛ چراکه از آغاز، تاریخ را بهمثابۀ گفتمانی نظری تلقی میکند.
بله، برخی از مورخان اساساً تاریخ را یک گفتمان نظری میدانند. بسیاری از مورخان اروپایی و مورخان خودمان، تاریخ را مجموعهای از یافتهها و دادههای ذهنی میدانند؛ یعنی ذهن انسان براساس بسیاری از دادههایی که از بیرون بهصورت فاکت یا بهصورت امر واقع گردآوری کرده است، میان این مورد واقع و محتمل نسبتهایی را برقرار میکند. این رابطههایی که مورخ از طریق ذهن خود بین پدیدهها، فاکتها و امور تاریخی ایجاد میکند، لزوماً رابطههایی انتزاعی نیستند، بلکه در بسیاری از موارد، رابطههایی عینی و انضمامیاند. بنابراین به این ترتیب، میبینیم که تلقی از تاریخ بهعنوان نظریه، مؤید این است که ما تاریخ را بهعنوان یک کلیت نظری و یک کلیت تئوریکال در نظر میگیریم، درحالیکه خود تاریخ بهعنوان یک مجموعه، حاصل پراتیک یا کنش انسان است. اما آنچه ما بهعنوان دانش تاریخ، معرفت تاریخ یا گفتمان تاریخی نگاه میکنیم، یک نظریه است.
بنابراین در خصوص رابطۀ میان نظریه و تاریخ، ما هر نوع تلقی یا برداشتی که از تاریخ داشته باشیم، چه تاریخ را علم بدانیم، چه تاریخ را نوعی گفتمان نظری بدانیم و چه تاریخ را نوعی گفتمان فلسفی بدانیم، بیتردید همۀ این سه حوزه برای گفتمان تاریخی سرشت نظری قائلاند. لذا خود را دور ساختن از نظریه یا ایجاد دیواری عظیم بین نظریه و تاریخ نه تنها امکانپذیر نیست، بلکه کاری عبث است. چه در غرب و چه در شرق، ما شاهد تلاش برای نزدیک ساختن و حتی منطبق ساختن نظریه و تاریخ هستیم. حتی من به این قائلم که همانطور که حوزههای دیگر علوم اجتماعی و رشتههای دیگر علوم انسانی نمیتوانند از خصلت فلسفی و از خصلت نظری بیگانه و بهدور باشند، در مورد تاریخ هم همینگونه است. آیا میتوانیم اقتصاد، فلسفه، روانشناسی، علوم سیاسی یا جامعهشناسی را از خصلتهای سهگانۀ فلسفی، نظری و علمی دور بسازیم؟ در هریک از رشتههای علوم انسانی، ما با این سه حوزه سروکار داریم.
* با این حال، بهلحاظ تاریخی، تلاش برای جدایی و در مقابل، تلاش برای همسویی تاریخ و نظریه وجود داشته است. لطفاً در اینباره توضیح بفرمایید تا سپس به چرایی آن بپردازیم.
در مورد تاریخ بهطور اخص، از قرن هجدهم به بعد، با ظهور مکتبهای مختلف، ما شاهد این تلاش یا اقداماتی هستیم که تاریخ یا نظریه را پابهپا و همسوی با یکدیگر پیش ببرند. اساساً ما چیزی به نام جدایی تاریخ از نظریه نداریم که بخواهیم آن را ایجاد کنیم، بلکه تاریخ و نظریه، سرشت آمیزهای و ترکیبی با یکدیگر دارند که بنا به مواضع، دیدگاهها یا بنا به شرایطی که مورخ یا گفتمان تاریخی در آن قرار میگرفت، گاهی این سرشت آمیزهای بسیار به هم نزدیک میشدند و گاهی از هم دور میشدند. بسته به اینکه مورخان ما یا محققان و پژوهشگران حوزۀ تاریخ و یا سایر جریانهایی که در تعامل با تاریخ بودند، چه موضعی اتخاذ میکردند، زمانی اینگونه بود که موضعی بسیار نفعی و سلبی ایجاد میشد و هرگونه حرکت تاریخ به سمت مباحث نظری را برنمیتابیدند، اما زمانی هم ما شاهد نزدیکی این دو هستیم. این نزدیکی از دوران تحولات رانکهای شروع میشود؛ یعنی مباحثی که از قرن شانزدهم آغاز شد. حتی میتوان گفت از اواخر قرن هفدهم و از اوایل قرن هجدهم به بعد، ما شاهد نزدیکی نظریه و تاریخ هستیم. بنابراین بنده سابقۀ این بحث را به افرادی مانند فرانسیس بیکن در قرن هفدهم و بعد ویکو میرسانم که از طریق تلاش برای فلسفیدن در حوزۀ مطالعات تاریخی و ایجاد ارتباط بین مفاهیم تاریخی یا تاریخنگاری و تفکر فلسفی، سرشت نظری تاریخ را طرح میکنند و هنگامی که ویکو اشاره میکند که تاریخ بیانگر عبور و تلاش مداوم برای رسیدن به مرحلۀ تکامل و آزادی است، یعنی همان بحثی که بعدها هگل بهشکل عبور مداوم از ضرورتها و رسیدن به قلمرو آزادی طرح میکند، در واقع سرشت تاریخ را بهعنوان سرشت نظری میشناساند تا میرسیم به کسانی مانند دیوید هیوم. هیوم هم چه زمانی که «تاریخ طبیعی دین» را مینویسد و چه در بحثهایی که دربارۀ فلسفه سیاسی دارد، بر ضرورت استفاده از تاریخ بهعنوان یک جریان فلسفی تأکید میکند، نه اینکه به استقلال تاریخ قائل نباشد، گرچه هنوز تا زمان آمدن رانکه خیلی مانده است که استقلال تاریخ از سایر رشتهها را مطرح کند و تاریخ را بهعنوان یک جریان علمی و آکادمیک بخواهد بقبولاند و مستقر کند، ولی نگاه هیوم این است که تاریخ واجد یک سرشت فلسفی است، نه اینکه وابسته به فلسفه باشد. باز در همین دوران، شاهد برآمدن کانت هستیم. به تعبیر ارنست کاسیرر، انقلاب کانتی در حوزۀ تاریخ، بهمراتب گستردهتر و عظیمتر از انقلاب کانتی در حوزۀ فلسفه یا روشنگری بوده است. اساساً در دوران روشنگری، یعنی از زمان کانت به بعد، ما در کنار فلسفه و ادبیات و رمان، شاهد مطرح شدن تاریخ بهعنوان یکی از مفاهیم اساسی حوزۀ روشنگری یا عرصۀ روشنگری هستیم.
بنابراین اولاً خود عنوانی که برای فلسفۀ جوهری یا فلسفۀ نظری تاریخ تعیین میشود، در واقع حکایت از سرشت نظری تاریخ دارد. دوم اینکه ما باز در عصر روشنگری در تداوم حرکت کانت، با آرای کندورسه، کندیاک و بوفون، یعنی اصحاب دایرهالمعارف سروکار داریم که اینها حوزههای علوم طبیعی مانند پزشکی، زیست و رشتههای دیگر را وارد حوزههای مطالعاتی میکنند و سپس نوعی پیوند بین این حوزهها با فلسفه برقرار میکنند؛ یعنی نگرش به این حوزهها از منظر فلسفی. اما در همان حین، دستکم کندورسه و کندیاک، خود را از پرداختن به مباحث تاریخی بهعنوان مباحث عینی بینیاز نمیدانند و از همینجاست که ما شاهد تحولی هستیم که یک سر آن در آلمان توسط کانت و فلسفۀ او و توسط مکتب رانکه در وجه عملی آن صورت میگیرد و یک سر آن در فرانسه میان اصحاب دایرهالمعارف و اصحاب روشنگری فرانسه صورت میگیرد و همزمان یا کمی بعدتر، هیوم و اصحاب روشنگری اسکاتلندی آن را دنبال میکنند. در حوزۀ اقتصاد، کسی مانند اسمیت و در حوزۀ علوم تجربی و طبیعی و فلسفه، هیوم و ارنه شافتسبری و دیگران با تکیه بر مکتب تجربهگرایی، زمینههای مطالعۀ تاریخ را در حوزههایی مانند دین، اقتصاد، فلسفۀ سیاسی و... مطرح میکنند. حتی در حوزۀ فلسفۀ محض، وقتی که عقلگرایان و تجربهگرایان، یعنی راسیونالیستها و امپرسیستها در بریتانیا، اسکاتلند، آلمان و غیره در مقابل هم صفآرایی میکنند، یعنی در یک سمت کسانی مانند اسقف بارکلی و لایب نیتس در مقابل هیوم و شافتسبری و دیگران در برابر یکدیگر صفآرایی میکنند، استدلالهای آنها برای ایجاد یا برای فراهم ساختن زمینههای تأییدی برای مشرب خود (مثلاً برای عقلگرایی)، استدلالهای تاریخی و ارجاع مخاطب به زمینههای تاریخی است؛ یعنی هرکدام از این گروهها اشاره میکنند به اینکه خاستگاه تاریخی مثلاً مکتب عقلگرایی به ایدئالیسم افلاطونی بازمیگردد و تجربهگرایان نیز برای اینکه عقب نمانند، معتقدند که ما بهلحاظ تاریخی، وزنهها و قابلیتهای بسیار اساسی داریم که مثلاً به مکتب مشاء ارسطو بازمیگردد. به این ترتیب، میبینیم جریانهایی که در قرن هجدهم صورت میگیرد، مؤید مباحث نظری است.
* به نظر میرسد با ورود به قرن هجدهم، این بحث بهطور جدی متحول میشود و نزدیکی بین تاریخ و نظریه، که بدان اشاره کردید، بهشکل بارزی قابل مشاهده است.
از اواسط قرن هجدهم، یعنی از اویل سالهای ۱۷۶۰ به بعد، ما با ظهور جریانی سروکار داریم که این جریان هم بهنوعی مؤید خصلتهای نظری تاریخنگاری و فلسفیدن در حوزۀ تاریخ است؛ یعنی برآمدن آنچه بهعنوان مکتب تاریخیگری یا مکتب اصالت فهم تاریخ یا اصالت امر تاریخی است. باید توضیح داد که مفهوم تاریخیگری یا هیستوریسیزم و هیستوریسم با کاری که کارل پوپر انجام داده، متأسفانه مشوه شده است. در واقع پوپر با طرح تاریخیگری و اطلاق آن به یکسری جریانات مشخصی که برای تاریخ قانونمندی و غایت و مبدأ و مقصد قائلاند و برای تاریخ و حرکتهای تاریخ، فرجام و قانونمندی تکاملی در نظر میگیرند، امر اصالت تاریخ را مشوه کرده و موجب خلط آن در جامعۀ انگلیسیزبان شد که همین خلط در جامعۀ فارسیزبان نیز وارد شد. درحالیکه ما میدانیم در دهۀ ۱۹۷۰ وقتی که کتاب «فقر تاریخیگری» یا «The Poverty of Historicism» چاپ شد، نقدهای بسیار زیادی نوشته شده بود مبنی بر اینکه تاریخیگری به معنای انحصاریای که شما میگویید نیست، چون موجب شد تاریخیگری به رویکردهای بسیار پایینتر تقلیل پیدا کند.
* در میان این نقدها، آیا تعبیر دیگری از تاریخیگری یا مکتب اصالت تاریخی وجود داشت؟
افرای مانند هردر، هومبولت و حتی شلایرماخر، زمینههای جریانی را فراهم میکنند که ما از آن بهعنوان تاریخیگری یا اصالت تاریخی کلاسیک یاد میکنیم. بهزعم آنها، اساس کار مورخان در مکتب اصالت تاریخی، باید فهم تاریخ باشد. مورخ سعی میکند از طریق شناسایی وقایع، به فهم آنها کمک کند؛ کاری که اصطلاحاً یا بهطور قراردادی، وجه دومش بهعهدۀ مفسران یا فیلسوفان تاریخ وانهاده شده است، درحالیکه آنچه از آن بهعنوان مادۀ تاریخ یا «subject matter» یاد میشود، حالا چه واقعه باشد یا امر تاریخی، فرایند تاریخی، تحول تاریخی یا هر چیز دیگری، مورخ باید تمام تلاش خود را مصروف این کند که ماده یا «subject matter» را به کمک ابزارها، شواهد و قراین کشف کند و بعد بهطور دقیق آن را مورد شناسایی و فهم خود و دیگران قرار دهد. اما در اینجا چه چیزی بهعنوان جوهر فعالیت مورخ و جوهر فعالیت تاریخی قرار میگیرد و همین معناست که مفهوم مکتب اصالت تاریخ یا هیستوریسیزم را در وجه کلاسیک آن میسازد و آن این است که اساساً نمیتوان به مطالعۀ پدیدهها، امور یا مناسبات (اجتماعی، سیاسی، تاریخی، فلسفی و...) پرداخت، بدون آنکه آنها را از تاریخشان جدا کرد. اگر آنها را از تاریخشان جدا کنیم، فهمی که به دست میآوریم، ناقص است. بنابراین فهم تاریخی یا درک تاریخی از پدیدههاست که در کانون قرار میگیرد. هر پدیدهای، تاریخی دارد. درست همانطوری که ما «philosophy of…» یا فلسفهی... [چیزی] داریم، تاریخِ... [چیزی] هم داریم؛ همان معنایی که مضمون کار مورخان بعدی قرار میگیرد؛ یعنی چه کسانی که تاریخ را بهعنوان کانتکس مطرح میکنند، چه کسانی که تاریخ را بهعنوان یک امر ضروری و اجتنابناپذیر قلمداد میکنند، چه کسانی که در جریان تعامل تاریخ با رشتههای مختلف، به برتری تاریخ بر رشتههای دیگر معتقدند و چه آنهایی که قائلاند به اینکه تاریخ و رشتههای دیگر باید در تعامل مساوی با یکدیگر دادوستد کنند، همۀ اینها معتقدند که فهم پدیدههای مختلف بدون ارجاع آنها به تاریخ و مناسبات تاریخی امکانپذیر نیست. به این ترتیب، میبینیم که جریانات تاریخگرایانۀ کلاسیک با تأکیدی که بر فهم تاریخی دارند، به نکتۀ دیگری هم اشاره میکنند و آن این است که ما برای فهم تاریخی به یکسری ابزار نیاز داریم؛ یعنی چگونه ممکن است فهمی تاریخی از پدیدهها صورت بگیرد. فهم تاریخی یک کنش است و ما امروزه میتوانیم از طریق رابطهای که مورخ با موضوع برقرار میکند، آن را شناسایی کنیم. اما درک و دریافتی که کسانی مانند هردر، هومبولت یا حتی هگل از این معنا داشتند، چه بود؟ هم هردر، هم هومبولت و هم هگل، فهم تاریخ را دقیقاً برمبنای دستگاههای نظری یا دستگاههای نظاممند فلسفی و فکری مشخصی استوار میدانستند. اگر آن دستگاههای نظری بهعنوان روش اندیشیدن و روش برخورد به خدمت گرفته نشود، تاریخ فقط مشتی وقایعنگاری خواهد بود که نهایتاً ترتیب و قاعدۀ کرنولوژی دارد که از قِبَل این معنا، هیچ نتیجهای عاید ما نخواهد شد. همین برداشتهاست که بعدها بر آرای رانکه تأثیر میگذارد و به رانکه این خط را میدهد که تاریخنگاری نمیتواند بدون شالودهها و بنیانهای فلسفی، استوار باشد. به همین سبب است که او اشاره میکند تاریخ آنچنانکه هست و خود را به ما مینمایاند، باید نوشته و ثبت و ضبط شود.
به این ترتیب، در دوران روشنگری، کانت، هیوم، ویکو و دیگران، یکی بر تجربه و یکی بر عقل بهعنوان مبانی، تأکید میکنند و در حوزۀ تاریخ هم میبینیم رویکردهای نظری یا براساس مشرب عقلگرایی یا تجربهگرایی یا براساس رویکردهای آمیزهای و ترکیبی و تحمیلیای که کانت سعی میکند از طریق ادغام دو رویکرد عقلگرایی و تجربهگرایی ارائه کند، اساس تاریخ برمبنای این مجاهدات نظری و برمبنای این رهیافتهای نظری پیش میرود. سپس با مکتب اصالت تاریخ کلاسیک مواجه میشویم که به تعبیری، هم هردر، هم هومبولت و هم هگل، گرایششان به این است که هر نوع فهم تاریخی در گرو مجاهدات نظری و مجاهدات فلسفی است و از این میتوان نتیجه گرفت که اینها بنای کار کسی مانند رانکه را در قرن نوزدهم پایهریزی میکنند که اساس تاریخنگاری را از قالبهای کلاسیک و کهن خارج میکند و علاوه بر اینکه بخشی از ابتنا و پایهها و شالودههای آن را در امر واقع و فاکتها قرار میدهد، یک بخش اساسی آن را به ضرورت توسل به روشها و به چارچوبهای نظری بازمیگرداند؛ بهطوریکه حرکت رانکه سرآغاز یک تحول بسیار عظیم در شیوۀ نگرش به تاریخ در اروپا به حساب میآید. به همین خاطر است که بخش زیادی از مورخان بعدی در قرن نوزدهم و بیستم، دستپروردۀ مکتب رانکهای هستند. ما شاهدیم که افراد زیادی از کشورهای مختلف مثل فرانسه، اسپانیا، انگلیس، پرتغال و... برای ورود به مکتب رانکه صف میبندند و بعد دستاوردهایی را که در آنجا فرامیگیرند، به رویکردهای خودشان انتقال میدهند.
* اما گمان نمیکنید که خود مکتب رانکه بهنوعی جدایی نظریه و تاریخ را بههمراه دارد؟ در واقع تلاش او برای ثبت و ضبط تاریخ همانگونه که رخ داده، بهنوعی عینیتبخشی به گذشتۀ تاریخی بدون ایجاد هر نوع تغییری است که ذهن در شناسایی گذشته به جای میگذارد.
کاملاً. رانکه بر ضرورت استقلال تاریخ تأکید میکند و میگوید باید تاریخ را آنگونه که عملاً رخ داده است بنویسیم. از این معنا برداشتهای متعددی شده است، اما این برداشت پیش از آنکه بیانگر تأکید رانکه بر جدایی تاریخ از نظریه باشد که هرگز چنین قصدی نداشت، بیانگر دغدغهای است که در قرن نوزدهم، رانکه یکی از نمایندگان شاخص آن دغدغه بود و آن دغدغه این است که تاریخ باید از قید و سیطرۀ دپارتمانهای مختلف دیگری که تاکنون با آنها شناسایی میشد، مثل دپارتمان فلسفه، ادبیات و... خود را رها کند. به دلیل اینکه تاریخ بهزعم رانکه، تا آن زمان به رایحههای فلسفی، ادبی، اسطورهای و غیره آمیخته بود. آنچه تاریخ روایی رانکهای را از تاریخ روایی پیشارانکهای متمایز میکند، این است که تاریخ روایی رانکهای یا تاریخ به قرائت رانکه، دیگر تحت سیطره یا تحتالشعاع قالبهای فلسفی یا ادبی یا قالبهای اسطورهای یا قالبهای دیگر نیست. ایرادی که او به تاریخهای غیرعلمی میگیرد، این است که در آنجا، موضوع تاریخ در حاشیه قرار میگیرد و موضوع اصلی رویکردهای فلسفی یا مسائل اسطورهای یا مسائل غیرتاریخی است. انقلاب رانکه به این معناست که تاریخ نوعی استقلال یا یک هویت قائم به ذات را برای خودش دارد، درحالیکه وقتی او تأکید میکند تاریخ نمیتواند به آنچه بهصورت عینی و عملی رخ داده است نپردازد (که این لزوماً به معنای تأثیرپذیری او از پوزیتیویسم نیست)، بهزعم من، مرزبندی خودش را با کسانی که تاریخ را به جایی فراتر یا ورای امر واقع انتقال میدهند، مشخص میکند. وجه غالب این است که در محافل علمی و دانشگاهها، تاریخ حرفه و پیشۀ کسانی است که آنها لزوماً به آنچه در گذشتۀ نزدیک یا در زمان حال و حتی در گذشتۀ نه چندان دور رخ داده است نمیپردازد، بلکه تاریخ را به امر بسیار دور میشناسد، زیرا دغدغههایی که بر مورخ از این طریق بهعنوان مسئولیت بار میشود، خودبهخود کمتر است، درحالیکه رانکه میگوید تاریخ، بهخصوص آنچه رخ داده است، برای مورخ بار و تکلیف ایجاد میکند. از اینجا به بعد است که مورخ مورد ارزیابی و بررسی دیگران قرار میگیرد و حتی علاوه بر اینکه خود مورد نقد دیگران قرار میگیرد، بهزعم رانکه، منتقد هم به حساب میآید؛ یعنی وظیفۀ او این است که اگر به خیل عظیمی از اسناد، شواهد، فاکتها و غیره برخورد کرد، بدون غث و ثمین و بدون درست و نادرست، آنها را ترکیب نکند. وظیفۀ مورخ شناسایی و تجزیۀ این اجزا و عناصر است.
پس از رانکه، کسانی مانند شلینگ یا کارلایل بهنوعی مسیر نظری بودن تاریخ و اینکه تاریخ نمیتواند خودش را از گرایشها و خصلتهای نظری بری کند، ادامه میدهند تا به اوج ضرورت همسویی و همسنخی تاریخ و نظریه میرسیم؛ یعنی ظهور پوزیتیویسم.
کسانی مانند اگوست کنت در نیمۀ نخست قرن نوزدهم، بحثهایی را در خصوص فلسفۀ پوزیتیو مطرح میکنند و بعد چنانکه اشاره کردیم، سعی میکند این بحثها را به حوزههای مختلف علوم اجتماعی و حتی به علوم انسانی تسری دهد. البته او سعی نمیکند این داعیه را مطرح کند که جریانهایی که در حوزههای شناخت و معرفت انسانی قرار میگیرند و جریانهایی که داعیۀ علمی بودن دارند یا میخواهند صفت علمی بودن را به خودشان موصوف کنند، باید از روش علوم تجربی استفاده کنند. در واقع او علم را در ارتباط با علوم تجربی تعریف و شناسایی میکرد و مدعی شد اگر سایر جریانها ادعای علمی بودن دارند، میباید خود را با معیارهای علم تجربی هماهنگ کنند و وفق دهند. یکی از راههای هماهنگ کردن خود با معیارهای علمی، این است که از روش و از چارچوبهای روششناسی علوم تجربی تبعیت کند. بعدها، هم در دوران کنت و هم در درون پساکنتی، بسیاری از مورخان و کسانی که دغدغۀ علمی بودن تاریخ را دارند، سعی میکنند این معنا را در مورد تاریخ هم تعمیم دهند که تاریخ هم باید از روشهای علمی استفاده کند و بگویند ما با گردآوری اجزا و عناصر مثل ماده و شواهد، اسناد، مدارک، وقایع و غیره سروکار داریم و اینها فاکت هستند که خصلت اندازهگیری و سنجشی دارند و دارای ابعاد و اندازهاند. ضمن اینکه وقتی آنها را گردآوری میکنیم، میتوانیم آنها را تجزیهوتحلیل کنیم و آن چیزهایی را که به دردمان میخورند، بگیرم و چیزهایی که به کارمان نمیآید کنار بگذاریم و بعد برمبنای این یافتهها، به یک فرضی در پرسشی تاریخی برسیم و این فرض را به موارد مشابه تعمیم دهیم؛ مثل نظریهای که دربارۀ انقلاب وجود دارد. انقلاب یک پدیدۀ اجتماعی-سیاسی است، اما در کانتکس تاریخ صورت میگیرد. به همین دلیل است که ما بهراحتی میتوانیم به نظریههایی دربارۀ انقلاب برسیم و این یافته را در مورد انقلابهای دیگر تعمیم دهیم. وقتی پاسخ داد، میتوانیم آن نظریه را دربارۀ انقلاب ۱۶۴۰ انگلیس، انقلاب ۱۷۷۶ آمریکا، انقلاب ۱۷۹۸ فرانسه، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، انقلاب ۱۹۶۶ چین، انقلاب ۱۹۷۹ ایران و نظایر آن، تعمیم دهیم. بنابراین ما میتوانیم به نظریههایی در حوزههای تاریخ دست پیدا کنیم که این نظریهها میتوانند قابل ابطال یا قابل اثبات باشند و حتی تبدیل به قانون شوند. البته ما بهدرستی یا نادرستی این رویکرد در تاریخ اکنون کاری نداریم، فقط میخواهیم از این معنا این استفاده را کنیم که این رویکرد نشان میدهد که تاریخ و نظریه تا چه اندازه در پیوندی اجتنابناپذیر با یکدیگر قرار دارند. حتی کسانی که در تقابل با رویکرد پوزیتیویستی گفتند که تاریخ قاعدۀ قطعی و قانون را برنمیتابد و نظریۀ تاریخ با نظریه در سایر علوم فرق دارد نیز از منظر نظری و «conceptual» وارد شدند؛ یعنی بحث ارزشی و هنجاری بودن در مناسبات تاریخی را مطرح کردند و به این قائل بودند که ما در تاریخ با نظریههای توصیفی و تجربهگرایانه سروکار نداریم. ما در تاریخ با اموری سروکار داریم که این امور بهطور قطع قابل اندازهگیری نیستند؛ یعنی با کنشها و مناسبات انسانی و هنجارها و ارزشها سروکار داریم. بنابراین ما در حوزۀ مطالعات تاریخی بهلحاظ نظری نمیتوانیم حکم قطعی و قاطع ارائه کنیم و برخلاف علومی که به محقق این امکان را میدهد که براساس فاکتهای موجود و براساس مطالعه در فاکتها، به پیشگویی رفتارها بپردازد، در حوزۀ تاریخ، مورخ نمیتواند براساس خواص فاکتهای موجود و خواص مناسبات انسانی، رفتار آنها را پیشبینی کند، زیرا رفتار انسانها متغیر، غیرقابل پیشبینی و تابع هنجارهاست. به همین سبب است که اکثر مورخان، چه چپ و چه راست، به این مسئله معتقدند که مورخ نمیتواند بیطرف باشد؛ یعنی قضاوتهای عاری از جهتگیریهای ارزشی (value free-Judgment) را در حوزۀ تاریخ برنمیتابند و این یک نظریه است؛ نظریهای که بسیاری از نظریهپردازان آن را قبول دارند و بسیاری هم آن را قبول ندارند. بعدها پس از اگوست کنت، کسانی مثل جان استوارت میل، هانری توماس باکل و دیگران، نظریۀ پوزیتیویست تاریخی را تأیید کردند و پذیرفتند که تاریخ میتواند مانند علوم دیگر، به یک نظریه برسد.
* به نظر میرسد این سیری که از نسبت نظریه و تاریخ ترسیم کردید، با مارکس بهطور جدی متحول میشود.
مارکس یک خط تمایز اساسی را ایجاد میکند و میتوان گفت که یک حد فاصل است. مارکس برای تاریخ، قاعده و قانونمندی در نظر میگیرد که تابع قواعد مشخصی حرکت میکند؛ یعنی حرکت تاریخ و فرایندی تاریخی در مسیری مشخص و از مبدأیی مشخص بهسوی غایت یا مقصدی مشخص حرکت میکند؛ به همان معنایی که سایر مورخان پیشامارکسی و پسامارکسی نیز به آن قائلاند یا حداقل فیلسوفانی که به حوزۀ نظری تاریخی یا به فلسفۀ جوهری تاریخ تعلق دارند، به آن قائلاند. اما یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن این است که مسیر حرکت، مسیری خطی است؛ یعنی از جایی شروع میشود و به جایی ختم میشود که غایت تاریخ است. اما وقایع و حوادث در این خط لزوماً بهصورت پیوسته، یکنواخت، ممتد و روی خط مستقیم نیست. ممکن است که این حرکتها بهصورت منحیوار نیز رخ دهند؛ یعنی همان نگاهی که توینبی و دیگران هم دارند. مارکس نیز وقتی فرازوفرودها را ترسیم میکند و وقتی دورههای حرکت و تحول تاریخ را در قالب ماتریالیسم تاریخی مطرح میکند، به فرازونشیب و حتی در جاهایی به گسست قائل است. به همین دلیل است که شیوۀ تولید آسیایی را مطرح میکند و در پی آن، بحث استبداد شرقی مطرح میشود. به این ترتیب، مارکس بعد از اینکه حرکت تاریخی را بهصورت یک حرکت پیوستاری مشخص میکند که واجد غایت یا فرجام است، برای آن یک قانونمندی هم در نظر میگیرد که چیزی به نام قانون تکامل تاریخی بر فرایندها، وقایع و رخدادهای تاریخی حاکم است؛ یعنی رخدادهای تاریخی برمبنای یک تصادف و بهصورت حالت خودجوش و خودانگیخته رخ نمیدهند، بلکه تابع قاعده یا قانونی مشخص هستند. تعمیم این قاعده، او را به قانون نظریۀ ماتریالیسم تاریخی میکشاند. ابتنای فلسفۀ نظریۀ ماتریالیست تاریخی بر نظریۀ ماتریالیسم دیالکتیک استوار است، اما تمایز اساسی مارکس با رویکردهای پوزیتیویستی این است که ظاهراً در تحریرها، فهم مارکس بهگونهای صورت میگیرد که او تنها برای ساختارهای اقتصادی و مناسبات زیربنایی نقش اساسی قائل است و انسان یا جریانهای موسوم به کارگزار یا عامل را نادیده گرفته است، اما اینگونه نیست. اگر نادیده میگرفت، برای عنصری به نام پرولتاریا، نقشی اساسی در نظر نمیگرفت؛ یعنی وقتی او به «Agent» به نام کارفرما یا سرمایهدار و در مقابل به «Agent» دیگر به نام کارگر قائل است، یعنی به نقش سوژۀ انقلابی یا سوژۀ فراتر از مفروض سوژۀ دکارتی باور دارد. بهزعم بنده، سوژۀ انقلابی مارکسی در حقیقت آمیزهای از سوژۀ مفروض به دانستن دکارتی و سوژۀ عقلانی کانتی و به تعبیری، سوژه سابجکتیو هگلی است که تکامل این سوژه در قالب سوژۀ تکامل مارکسی خودش را نشان میدهد. بنابراین آنچه رویکرد مارکس در برخورد تاریخ را مشخصاً از رویکردهای پسامارکسی مستقل میکند، این است که او تاریخ را بهعنوان یک کانتکس در نظر میگیرد که وقایع و حوادث در این کانتکس، مطابق با مکانیکها و قواعد و قوانین علمی مشخصی رخ میدهند، اما آنچه تاریخ را میسازد ارادۀ انسانهاست.
سپس به تلاشهایی میرسیم که در نگاه آلبرشت ریچل، ویلهلم دیلتای و ویلهلم ویندلبند، در خصوص فهم دقیقتر از معنای تاریخ بهعنوان جریانی که واجد لایههای مختلف است، وجود دارد. در اینجا نیز با یک لایۀ نظری اساسی در فهم تاریخ مواجه میشویم؛ لایهای که پیشتر از دیلتای و ریچل و ویندلبند، بنایش را فردریش شلایرماخر در قرن نوزدهم پایهگذاری کرد. شلایرماخر در ۱۷۲۸ متولد میشود و در ۱۸۳۴ از دنیا میرود. تقریباً حدود سه دهه در قرن هجده و سه دهه نیز در قرن نوزدهم زندگی میکند. بنابراین آرای شلایرماخر زمینهساز کارهایی است که دیلتای و ویندلبند پایهگذاری کردند و این موضوع مشخصاً بیانگر این است که آنها تاریخ را مسامحتاً بهعنوان بستری میدانند که در این بستر، لایههای مختلف وقایع و حوادث بر روی هم انباشته شده است؛ معنایی که بعدها هم از سوی هایدگر، گادامر و دیگرانی که جزء اصحاب هرمنوتیک هستند، پیگیری شد. تمام جوهر حرفهای آنها به این نکته بازمیگردد که تلاش مورخ یا فیلسوف تاریخ باید در کشف لایههای مختلف وقایع و استخراج معانی مختلفی باشد که در قالب این وقایع نهفتهاند. بنابراین ابتنای بحث بر فهم هرمنوتیکی از تاریخ قرار میگیرد؛ به این معنا که تاریخ بهصورت یک متن و یک «text» است که بعضیها این متن را یک متن حلزونی و لابیریتی میدانند، مثل تعبیری که ژیل دلوز و فلیکس گتاری، یعنی پسامدرنیستها و پساساختارگرایان، به کار میگیرند که تاریخ را بهصورت لایههای بسیار پرپیچوخم و هزارتویی میگیرند و بعضیها هم آن را دقیقاً بهصورت لایهلایه میبینند که هر لایه بر روی لایۀ قبلی قرار گرفته است و وظیفۀ مورخ این است که لایههای مختلف را کشف کند و کنار بزند و معانیای که در پس لایهها نهفتهاند، استخراج کند و آنها را برجسته و تفسیر کند. بنابراین میبینیم که رویکرد هرمنوتیکی هم مؤید مباحث نظری در حوزۀ تاریخ است.
* پیشتر اشاره کردید که ما اصلاً جدایی تاریخ از نظریه را نداریم. حتی رویکرد مورخانی که معتقدند کار مورخ این است که از خود واقعه، توصیف دقیق و عمیق ارائه دهد نیز واجد نوعی نظریه است؛ یعنی توجه به خود رویدادها نیز واجد نوعی نظریه است. اگر چنین است، نزاعی که در بررسی تاریخی شما از این بحث نیز ناظر آن بودیم و در کتاب «تاریخ و نظریۀ اجتماعی» تحت عنوان گفتوگوی کرولالها بیان شده است، بر سر چیست؟
بنده از همان ابتدا گفتم که این، مناقشهای تاریخی و طولانی است. عدهای به این جدایی قائلاند، نه اینکه چنین دیدگاهی وجود نداشته باشد. من و شما قائل بر این هستیم که اساساً بحث جدایی تاریخ از نظریه امکانپذیر نیست، اما عدهای هم معتقدند که اساساً تاریخ با نظریه هیچ سروکاری ندارد. نکتهای که شما اشاره کردید، فرناند برودل طرح کرده و پیتر برگ از برودل نقل میکند که گفتوگوی میان تاریخ و علوم اجتماعی، به گفتوگوی کرولالها شبیه است. برودل علوم اجتماعی را نمایندۀ گفتمان نظری و روششناسی در نظر میگیرد و تاریخ را نمایندۀ گفتمان پرگماتیک و گفتمان عملگرایانهای تلقی میکند که سر استقلال دارد و معتقد است هیچ نیازی به همکاری و تبادل ندارد. عدهای هم دقیقاً به این قائلاند که تاریخ هیچ نیازی به روششناسی ندارد و روششناسی و مباحث نظری و فلسفی، چیزی جز مشتی حرفوحدیثهای روشنفکرانه و پشتمیزنشینی نیست. به همین سبب است که بهزعم پیتر برگ، مورخان، نظریهپردازان را بهعنوان نظریهپردازان پشتمیزنشین نامیدند و اصلاً کاری به آنچه عملاً اتفاق افتاده است (یعنی حرف رانکه) ندارند و سر کار خودشان را میگیرند و سعی میکنند مفاهیم را در قالب الگوهای نظری انتزاعی جا دهند و وارد کنند؛ یعنی بخشهایی را که به درد آن میخورد در آنجا «fit» کنند و بخشهایی را که به درد نمیخورد، حذف کنند و در واقع کلیشههای ازپیشتعیینشدهای به نام الگوهای نظری دارند و میخواهند تاریخ را نیز در قالب این الگوهای نظری جا دهند. به همین سبب است که این مناقشه حتی امروزه هم ادامه دارد. چه کسی گفته که ما تاریخ را در قالب پارادایم یا در قالب نظریههای پسامدرن یا مدرنیستی یا در قالب نظریههای تحلیل گفتمان یا در قالب نظریههای ساختارگرایی و پساساختارگرایی ببینیم؟ چه کسی گفته که زبان و چرخش زبانی در تاریخ تأثیر داشته است؟ اینها همچنان در قالبهای سنتی خودشان هستند، اما این جریان بسیار ضعیف است؛ یعنی جریانی نیست که تداوم داشته باشد. حتی در غرب، زمانی که دیدگاههای پسامدرنیستها مطرح شد، آنها موضع بسیار شدیدی داشتند. برای نمونه، جان لوئیس گدیس، که کتابی دربارۀ تاریخ معاصر دارد، از برخی مورخان که از مباحث نظری بهره میبردند، بهعنوان «مشتی جوانک جویای نام» یاد میکند یا حتی از مباحث فوکو که در حوزۀ تاریخ مباحث نظری خاصی مطرح کرده بود، با عنوان بحثهای مخرب و ویرانکننده یاد کرده بود و حتی به آن لقب «آفت مزرعۀ تاریخ» (The Pest of the field of history) داده بودند که اگر این آفت شایع شود، دیگر هیچچیزی از موجودات یا گیاهان و آنچه در مزرعۀ تاریخ وجود دارد، برجای نمیماند. بنابراین نگاهی ضدنظری داشتند. اما واقعیت دیگر این است که در قرن بیستم، تحولاتی رخ داده است که این تحولات در برداشتها و رهیافتهای روششناختی، این زمینه را طرح کردند که تاریخ نمیتواند نه دربست تابع ارزشها و قواعد پوزیتیویستی باشد که مانند جامعهشناسی پوزیتیویستی چشم خود را بر واقعیتهای انسانی میبندد و نه میتواند آنچنان در چارچوبهای روششناسی غیرعلمیِ غیرواقعگرایانه برود که فقط با مشتی نظریهپردازی روبهروست. این بحران در رهیافتها و برداشتهای روششناسی، موجب خانهتکانی اساسی در رویکردها و رهیافتهایی شد که به مطالعۀ تاریخ میپرداخت.
بهزعم بنده، یک مسئله این است که برآمدن رویکردهای پساساختارگرایانه، برآمدن رویکردهای شالودهشکنانه و برآمدن رویکردهای پسامدرن در مطالعۀ تاریخ و در برخورد به تاریخنگاری، در برخورد به شرح و تفسیر تاریخ و در برخورد به روششناسی در تاریخ، بیانگر رسیدن به نقطۀ مطلوب در آن بحران و در برداشتها و رهیافتهای روششناسی بوده است، اما امر دیگری در پی بحرانهای روششناسی پیش آمده که ضرورت این همکاری و نزدیکی بین تاریخ و نظریه را اجتنابناپذیر کرده است و بر این ضرورت ابرام ورزیده است و آن اینکه تاکنون تاریخ بهعنوان یک بخش وابسته به حوزههای ادبی یا حوزههای فلسفی و نظری تلقی میشد، اما در دوران معاصر، بهمثابۀ بخشی از علوم اجتماعی قرار گرفت؛ یعنی تمام تلاشها و مباحث در تاریخ این است که بتواند با استفاده از روشهای علوم تجربی، یعنی روش اقتصاد، روانشناسی، جامعهشناسی و علوم سیاسی، معضلها و گرههایی را که در آن قرار دارد، شناسایی نماید و آن را تجزیهوتحلیل کند. وقتی که میگوییم تاریخ بهعنوان بخشی از علوم اجتماعی قرار گرفته است، هم بیانگر تبادل و تضارب آرای بین مورخان با علوم اجتماعی است و هم بیانگر این است که تاریخ از اینجا به بعد، خودش را در قالب علوم اجتماعی میشناساند و هویت علوم اجتماعی را میگیرد؛ علوم اجتماعیای که بهلحاظ روششناسی، قیدها و ویژگیهای خاص خودش را دارد و لزوماً به معنای علوم اجتماعی پوزیتیویستی نیست. در عین حال، این حرکت (یعنی اینکه تاریخ بخشی از علوم اجتماعی تلقی شود)، از سوی دیگر، مؤید تأثیر آن چیزی است که اصطلاحاً ما از آن بهعنوان چرخش بینرشتهای یاد میکنیم، اما اصحاب علوم مختلف از جمله علوم اجتماعی، به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند در را به روی یکدیگر ببندند و ساز استقلال را بنوازند. اینجا عرصۀ بدهبستان است. بهلحاظ روششناسی، الگوها، مفاهیم و بهلحاظ مدلها و غیره، تاریخ را از مفاهیمی که از حوزههای مختلف وارد علم تاریخ شده است، نمیتوانیم جدا کنیم. همانطور که رشتههای دیگر را نمیتوانیم از آن جدا کنیم. آیا امروزه ما میتوانیم روانشناسی، اقتصاد یا جامعهشناسی را از مفاهیم، الگوها، نظریهها و حتی رهیافتها و دادههای تاریخی بینیاز بدانیم؟
* مدافعان استقلال تاریخ از رشتههای علوم اجتماعی معتقدند که با این بدهبستانها، رسالت تاریخ که تولید فاکت است، فراموش میشود.
این یک مناقشه بوده، اما واقعیت این است که وقتی تاریخ بهمثابۀ بخشی از علوم اجتماعی قرار گرفت، در آن یک حادثه یا شیفت اساسی رخ داد و تاریخ تجزیه شد؛ تاریخ از هیئت کلان خودش به هیئتهای خرد درآمد و هم نگرش به تاریخ و هم نگرش تاریخی، دستخوش تغییر شد و آن این بود که تاریخ تاکنون هم خودش را بهعنوان یک هیئت واحد یکپارچه میدانست که به کلیات و یونیورسالها میپردازد. بحثی که فرانک انکر اسمیت در نقد دیدگاههای پرز زاگورین مطرح کرده، همین است که تاریخ تاکنون خودش را در جایی میدانست که از بالا به همۀ علوم احاطه دارد و در عین حال، از پرداختن به موارد جزئی هم بینیاز است. بنابراین کار تاریخ این است که به کلیات بپردازد. ما تاریخ جهان و تاریخ عمومی داریم. جزئیاتی هم که مطرح میشود، باز جزئیاتی است که در ذیل آن کلیات قرار میگیرد. مثلاً در مورد تاریخ ایران میگوییم تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران دوران اسلامی. اما قرار گرفتن تاریخ در پیوند با رشتههای دیگر علوم اجتماعی، تاریخ را بهطور اجتنابناپذیری به این صرافت انداخت که تاکنون حوزههایی از عنایت و توجه تاریخ مغفول ماندهاند. یعنی وقتی دید که حوزههای علوم اجتماعی از وجه تخصصی شدن بهره گرفتهاند، در عین حال که به کلیات توجه دارد، در همان حال این رشتهها تخصصی و تکهتکه شدند؛ یعنی به حوزههای لوکال، بومی، خُرد و میکرو توجه کردند. از اینجا به بعد است که تاریخ هم سعی میکند به تاریخ محلی، تاریخ بومی، تاریخ شهر، تاریخ خانواده، تاریخ اقتصاد، تاریخ زبان، تاریخ جامعه و غیره بپردازد. در اینجاست که وظیفه و کار اساسی و ویژۀ تاریخ که تولید فاکت برای امور و حوزههای مورد مطالعه بود، نه تنها تقلیل پیدا نکرد، بلکه بسیار متنوع و گسترده شد؛ کاری که در تاریخ کلان بههیچوجه صورت نمیپذیرد. تاریخ کلان تنها به ارائۀ فاکتهای مشخص در حوزههای مشخص میپردازد؛ بهخصوص در حوزههای زمامداری و حکمرانی سیاسی که اصطلاحاً از آن بهعنوان تاریخ جنگ، تاریخ صلح یا تاریخ سیاسی و غیره یاد میکنند. اما وقتی در آن چارچوب مطالعه میکنید، میبینید که همهچیز مشخص است (قهرمانان، سوژهها و ساختارها). در این صورت، بقیۀ افراد در کجا جای دارند؟ گویی در تاریخ، زنان، خانوادهها و عنصرهای روانشناسی اصلاً نقشی نداشتند، مگر اینکه کسی میخواست تاریخ را از دید قهرمانان و شخصیتها بررسی کند که آن هم در کلیات بود. به همین سبب است که تاریخ شرححالنویسی مطرح شد. بنابراین در اینجاست که میبینیم فانکسیون تولید فاکت و تولید مادۀ مشخص برای مطالعه، در دستور کار همۀ تاریخهای جزئی یا خُرد قرار میگیرد که تا آن زمان آن کارها در تاریخ کلان مغفول مانده بود. بهزعم بنده، اگر از این منظر نگاه کنیم، میبینیم اطلاعات، یافتهها یا فاکتهای تاریخهایی مثل تاریخ زنان، گمرک، جنسیت، شهر، کلیسا، مساجد و غیره، از قِبَل توجه تاریخ به نظریه محقق شده است.
* اساساً پس از مارکسیست است که به تاریخ کارگر و بعد از فمینیست است که به تاریخ زنان میپردازیم.
دقیقاً. میشل ووِل مورخ فرانسوی، تاریخی دربارۀ مسائل مربوط به مرگومیر نوشته است و در آنجا حدود سی هزار وصیتنامه را مورد بررسی قرار داده است؛ کاری که تاریخهای کلی اساساً از پرداختن به آن عاجز بودند. این وصیتنامهها که متعلق به افرادی از طیفها، اقشار، لایهها و طبقات مختلف اجتماع بود، بررسی شده است؛ نوع نگاهشان به مسئلۀ مرگ و ارث چگونه بوده است؟ و چه افرادی را از ارث محروم کردهاند؟ بر چه پایههایی این کار را کردهاند؟ در ارتباط با احکام دینی، چه وظایفی داشتهاند؟ و پرسشهایی نظیر اینها را پی گرفته است. مانند همین مسئله را میتوانیم در ایران و در جوامع اسلامی ببینیم، یکی از چیزهایی که در وصیتنامههای دینی مطرح میشود، انجام فرایض دینی است که فرد در زمان حیات نتوانسته است آنها را اجرا کند. یا تحقیقاتی که کارلو گینربرگ انجام داد نیز همینطور است، درحالیکه اگر تاریخ کلان بود، هرگز نمیرفت سراغ مینوکیو، آسیابان فقیری که در قرن چهارده و پانزده در روستایی در فرانسه کفر میگفته است و نظایر آن. بنابراین از این جهت است که متوجه میشویم پرداختن به این حوزههای نظری، نه تنها باعث تقلیل وظایف و کارویژۀ تاریخ نشده، بلکه چون شعبههای مختلفی ایجاد کرده، وظایف تاریخ را تقسیم و متکثر کرده است.
زنان بیشترین داوطلبان آزمون سمپاد/ نتایج اوایل مرداد اعلام میشود
سریال جدید «سرخدار» در راه آنتن: عمار تفتی به تلویزیون بازگشت
کشف نشانههای اولیه افسردگی در چشم کودکان
دانشمند ایرانی: مغز ما برای این همه خبر بد طراحی نشده است
تنش در ایستگاه فضایی بالا گرفت: ناسا از فضانوردانش خواست پناه بگیرند
محققان هشدار دادند: ایجاد نقاط داغ آلودگی در تنگه هرمز به دلیل ترافیک دریایی
یکی از این ستارههای دوقلو یک سیاره فراخورشیدی را بلعیده است
میلیاردرهای حوزه فناوری راز جوانی ابدی را کشف کردهاند؟
تصویری از یکی از شهدای کوچک امروز لبنان
وزیر آموزش و پرورش: بهرهبرداری از ۲۰۰ تا ۲۵۰ کلاس درس جدید در خراسان رضوی
معاون تربیتبدنی و سلامت: یک میلیون دانشآموز سفیر ایمنی و کمکهای اولیه شدند
۵۰۰ هزار دانشآموز زیر چتر کارت نشاط قرار گرفتند
آزمون مدارس سمپاد و نمونه دولتی با بیش از نیم میلیون داوطلب برگزار شد
پرداخت حقوق فرهنگیان بدون تاخیر انجام میشود
قصهای خواندنی برای کودکان: وقتی روباه جنگل را بههم ریخت
حسن طهرانیمقدم پدر موشکی ایران چگونه با نمیشودها مبارزه کرد؟
از بچههای میناب تا ناوچه دنا و انستیتو همه در مستندهای جدید جنگی
مهرانه مهین ترابی پس از ۲۳ سال دوری از تئاتر به صحنه باز میگردد
سریالهای جدید برای پخش دوبله شدند
مادران برای کوچکترین شهید کربلا لالایی خواندند
راز زنده ماندن مومنان در برزخ؛ هدایت، مشروط به ولایت است
روایت حدادعادل از ویژگیهای آیت الله مجتبی خامنهای
ماجرای خواندنی دیدار دکتر شریعتی و علامه جعفری
حجت الاسلام پناهیان: شفافیت نامه اخیر رهبری نشانه قدرت جمهوری اسلامی است
تمدید مهلت پذیرش دانشجویان بینالمللی در دانشگاه علامه طباطبائی
قابلیت جدید واتساپ: پیام متنی یکبار قابل مشاهده به واتساپ میآید
شرکت اپل از گران شدن محصولات خود خبر داد
ساماندهی برنامههای هوش مصنوعی با محوریت تولید داخلی
هشدار وزیر علوم: هوش مصنوعی بدون اخلاق، پیشرفتهترین ابزار ظلم میشود
دادگاه در دهلی نو درخواست بازگشایی تلگرام را رد کرد
رشد استفاده از VPN در بعضی کشورهای اروپایی با قوانین جدید
انحصار قدرت و ثروت در الیگارشی اموی: از خلافت تا سلطنت
حجتالاسلام قمی: وحدت یعنی همبستگیِ آرا و سلایق متفاوت حول محور امام
راز زنده ماندن مؤمنان در برزخ تمسک به امام حق و ولی الله الاعظم است
اعلام مجموعههای امتحانی کنکور کارشناسی ارشد ۱۴۰۶
بازخوانی پنج فرمان راهبردی امام رضا (ع) در سلوک عاشورایی
فلسفه اسلامی و غفلت از «باید و نباید»های اجتماعی؛ یک شکاف تاریخی
اقتصاد فقط نان نیست؛ سلاح علی(ع) برای امنیت ملی و استقلال در برابر دشمنان
انتشار آثار میانرشتهای مسئلهمحور؛ اولویت جدید گروه سیاستپژوهی علوم انسانی
تغییر زمان آزمونهای کشوری و دانشگاهی به دلیل مراسم وداع و تشییع رهبر شهید
احیای اخلاق در زندگی فردی و اجتماعی با بازخوانی فلسفه عاشورا
بنی امیه چگونه به قدرت رسید؟/ تبارشناسی ۹۱ سال حکومت استبدادی
دعوت از عاشقان اهل بیت برای شرکت در طرح توسعه حرم امام حسین (ع)
منطقه زینبیه استانبول سیاهپوش محرم شد؛ آغاز برنامه های عزاداری
رئیس سازمان فضایی ایران خبر داد: بهکارگیری ظرفیتهای ویژه ماهوارهای در تشییع رهبر شهید انقلاب
زنگ میراث فرهنگی و موزه در مدارس نواخته میشود
معافیت برخی المپیادها از کنکور و همزمانی آزمونها؛ همچنان چالش اصلی دانشآموزان
قابل توجه دانش آموزان: برنامه جدید امتحانات نهایی اعلام شد+جدول
هشدار به مدارس غیردولتی؛ با هرگونه دریافت شهریه غیرقانونی برخورد میشود
دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی: اختیار پذیرش دانشجویان به دانشگاهها واگذار شود
حاج اکبر مولایی در اولین شب از ماه محرم آسمانی شد
روایت شیخ حسین انصاریان از سه حقی که خداوند بر انسانها نهاده است
تجمعات خیابانی و مراسم ویژه در میادین تهران برای عزاداری محرم
مصرفگرایی؛ پارادایم فرهنگی که تمام زندگی بشر را تسخیر کرد
شروع برنامه ملی «میناب ۱۵۶»؛ بورسیه تحصیلی برای دانشجویان مستعد کمبرخوردار
علی دایی به دیدار اکبر عبدی رفت+عکس
خروج هواپیماهای سوخترسان آمریکایی از فلسطین اشغالی پس از تفاهم با ایران
امیرحسین مدرس برنامه نغمههای حسینی را به مناسبت ماه محرم اجرا میکند
منوچهر هادی: درآوردن سکانس صدای رئیس جمهور در سریال ۴۸ ساعت وقت گرفت
دیوارنگاره میدان ولیعصر (عج) حال و هوای محرمی گرفت
نمایش تابوت عهد در تالار سایه به روی صحنه میرود
پانتهآ پناهیها در نمایش جدید صابر ابر به روی صحنه میرود
زمان تشییع پیکر بهروز رضوی اعلام شد
مساجد پایگاههایی برای شناسایی استعدادهای درخشان
به یاد کودکان میناب در جام جهانی فوتبال
اخلاص و پیامرسانی؛ کلید ماندگاری عاشورا
نگاهی به پیشینه تاریخی ایرانیان در عزاداری محرم
شبکههای اجتماعی برای زیر ۱۶ سالهها ممنوع شد
تمرکز بر امنیت سایبری و تابآوری شبکه در ایام تشییع رهبر شهید
دانشگاه علوم پزشکی تهران رتبه ۷۰۱ جهان را کسب کرد؛ همچنان صدرنشین دانشگاههای ایران
محقق ایرانی پمپ مینیاتوری برای نرم روباتها ابداع کرد
اندیشمندان مسلمان از شهدای کودک میناب میگویند
خبر خوش برای فناوران علوم شناختی؛ حمایت بدون سقف از طرحهای فناوری
دانشجویان میتوانند اعتراض به احکام انضباطی را به وزارت علوم بدهند
وزیر علوم: دانشجویان جدیدالورود احتمالاً از نیمسال دوم وارد دانشگاه میشوند
زمان برگزاری آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته ۱۴۰۵ جابهجا شد
خودروهای خودران بایدو با نام «AmiGo» مجوز فعالیت در شرق سوئیس گرفتند
رقابت سخت منطقهای برای جذب دانشجویان خارجی؛ هشدار دانشگاه امیرکبیر
امضای تفاهمنامه مشترک دانشگاههای صنعتی UT۵ برای تقویت همافزایی
تغییر زمان امتحانات دانشگاهها در ایام تشییع رهبر شهید انقلاب
وزیر علوم: دانشجویان جدیدالورود احتمالاً از نیمسال دوم وارد دانشگاه میشوند
امضای تفاهمنامه مشترک دانشگاههای صنعتی UT۵ برای تقویت همافزایی
دانشگاه علوم پزشکی تهران رتبه ۷۰۱ جهان را کسب کرد؛ همچنان صدرنشین دانشگاههای ایران
تغییر زمان امتحانات دانشگاهها در ایام تشییع رهبر شهید انقلاب
شروع برنامه ملی «میناب ۱۵۶»؛ بورسیه تحصیلی برای دانشجویان مستعد کمبرخوردار
زمان برگزاری آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته ۱۴۰۵ جابهجا شد
حاج اکبر مولایی در اولین شب از ماه محرم آسمانی شد
دانشجویان میتوانند اعتراض به احکام انضباطی را به وزارت علوم بدهند
خودروهای خودران بایدو با نام «AmiGo» مجوز فعالیت در شرق سوئیس گرفتند
رقابت سخت منطقهای برای جذب دانشجویان خارجی؛ هشدار دانشگاه امیرکبیر
تجمعات خیابانی و مراسم ویژه در میادین تهران برای عزاداری محرم
نگاهی به پیشینه تاریخی ایرانیان در عزاداری محرم
دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی: اختیار پذیرش دانشجویان به دانشگاهها واگذار شود
محقق ایرانی پمپ مینیاتوری برای نرم روباتها ابداع کرد
منوچهر هادی: درآوردن سکانس صدای رئیس جمهور در سریال ۴۸ ساعت وقت گرفت
خبر خوش برای فناوران علوم شناختی؛ حمایت بدون سقف از طرحهای فناوری
اندیشمندان مسلمان از شهدای کودک میناب میگویند
به یاد کودکان میناب در جام جهانی فوتبال
معافیت برخی المپیادها از کنکور و همزمانی آزمونها؛ همچنان چالش اصلی دانشآموزان
بنی امیه چگونه به قدرت رسید؟/ تبارشناسی ۹۱ سال حکومت استبدادی
تغییر زمان آزمونهای کشوری و دانشگاهی به دلیل مراسم وداع و تشییع رهبر شهید
علی دایی به دیدار اکبر عبدی رفت+عکس
مساجد پایگاههایی برای شناسایی استعدادهای درخشان
خروج هواپیماهای سوخترسان آمریکایی از فلسطین اشغالی پس از تفاهم با ایران
زنگ میراث فرهنگی و موزه در مدارس نواخته میشود
دعوت از عاشقان اهل بیت برای شرکت در طرح توسعه حرم امام حسین (ع)
شبکههای اجتماعی برای زیر ۱۶ سالهها ممنوع شد
اخلاص و پیامرسانی؛ کلید ماندگاری عاشورا
نمایش تابوت عهد در تالار سایه به روی صحنه میرود
مصرفگرایی؛ پارادایم فرهنگی که تمام زندگی بشر را تسخیر کرد
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.